یادم می آید سر سجاده نمازم

هنگامی که دستهایم به سویت دراز شده بود ،

به تو گفتم ، حالم را خوب کن........

از همان احسن الحال ها .......

می خواستم و چه قدر زود جواب خواسته ام را دادی

و در شب سیاهم ماهی را قرار دادی که

با نورش زندگی ام عوض کرد

اما نمی دانم چه شد که ماه ام را بردند ....

می خواست پشت سرش را نگاه کند اما نگذاشتند ...

از تو خواستم که او را به من برگردانی و

تو گفتی که صلاح نیست ........

و من چه می توانستم که چه بکنم و چه بگویم ؟؟؟

صبر کرده ام با حسرت و آه  اما.............

امسال قد می کشم و روزه ی سکوت در پیش می گیرم

در برابر تاریکی شبهایم

اما نمی دانم چه بکنم در برابر کسی که تهی است از هر چیز ......

آیا وجدانش بیدار خواهد شد ؟؟؟؟..............................